خیلی وقتها بوده که با خودم گفته ام بي خيال ديالكتيك عقل وعشق بشوم...به خوب و بد بروز احساس فكر نكنم.. بگذارم اين اتفاق هرچه كه هست- خوب يا بد- خودش جايش را دردلم باز كند ... خیلی وقتها با خودم قرار گذاشته بودم از اصيل ترين و ناب ترين احساسات دروني بگير تا زشت ترين اميال وجودم را بي واسطه و بي هيچ كم و كسري به پاي تو بريزم كه وجودم بالغ شود چرا كه من وجود بالغ را آميخته اي از همين احساسات وتجارب وبرخوردهايي مي دانم كه به مرور در ذهن وروح آدمي حك مي شود..چون مي خواستم ذهنم با همه ناممكنها تلاقي كند ، مي خواستم چشمم فراسوي ممكن ها و مشاهدات روز مره را هم ببيند، مي خواستم خويشتن خويش را ببينم ..خويشتني كه روزگار مجال باز نمايي اش نداده بود!اما انگار بيشتر به مادياني شبيه بوده ام كه براي هر نره خري شيهه مي كشد ؟!!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:8 
|