پدر م و مادرم و تمام خواهرها و برادرم و فرزندم و تمامی آدمهایی که می شناختم از دکتری که مرا از کانال زایمان !بیرون کشید بگیر تا بهداشت یاری که واکسنهایم را زد و معلمها و استادان و همشاگردیها و اقوام و دوستان و همکاران و بقیه! ...همه بودند و خیلی لذت بخش بود !
بله داشتم می گفتم.. تمام قدرتش را از دست داده بود اما هنوز می توانست گریه کند ..پشت سرهم می گفت :رمقی نمانده! رمقی نمانده!
بهش گفتم : مثل موبایلها شده ای ! تمام رمقهای آخرشان صرف این می شود که بگویند رمقی نمانده! مگر حرف ديگري نداري ؟و قاه قاه خندیدم! و بعد از من همه خندیدند!یکی از میان جمعیت گفت:جانت را بکن دخترجان! و باز همه خندیدند!راستش این اولین باری بود که آدم می کشتم و به نظرم تجربه جالبی بود!
دستانم هنوز بوی خون می دهد.. لباسهایم را اما دادم خشکشویی!آقاي خشکشویی گفت :این لکه ها پاک نمی شود!گفتم :مهم نیست فقط کمرنگ تر شود!حتما" مي پرسيد خفه كردن كه خونريزي ندارد؟ راستش خودم هم علتش را نمي دانم !
داشت یادم می رفت وقتی نفسهای آخر را می کشید با آن چشمهای سبز براق به من نگاه کرد ..سرم را نزدیک بردم نفسش به سختی بیرون می آمد..عبارات نامفهومی می گفت.. نزدیک تر رفتم
شناسه كاربري و رمز عبور اينجا بود
خوب !از اين به بعد من خواهم نوشت و شما مي توانيد از من متنفر باشيد!


