دیروز عصر مغروق مکاشفاتی بس عبث در درونی ترین ابعاد وجودیمان و اعمال کسخلانه مان بودیم که خواهر محترم زنگ زدند و با لحنی بس الهی و ملکوتی در باب عذاب و بهشت و جهنم و ارتباط لوکمی نوه دختر خاله مان با چوب بی صدا و دردناک ذات اقدس الهی کس شعر بافی کردند...حالم گرفته شد ....آبغوره گرفتم!!!
من دیروز و دیشب حال خیلی بدی داشتم ....خیلی بد!
دو روز بعد:
اون روزی که حالم بد شد اصلا" یه روز دیگه بود. از صبح همه چی هشل هفت بود و احساسم به هم ریخته.. فک کنم تاثیری که از حرفای آبجی جون گرفتم بیشترش بخاطر نور و دکوپاژ اتاقی بود که توش تمرگیده بودم و سر در جیب مراقبت کرده و با تردید عارفانه ام کلنجار می رفتم (زیر پتو و روشنایی یک لامپ هالوژن ) لحن ملکوتی اون سنگ هم آب می کرد بعدش هم آقا خدا هی سیگنال فرستاد که مهمترینش اون سیگنال طلایی بود که خرم کرد و چشام ورقلمبید بیرون و بعدش خایه نوازی تا آخر شب(چیه هان ..؟ هان؟ از حال بد به حال خوب! به من نمیاد؟صدای جیرینگ جیرینگ النگو و بوی معطر پیاز داغ و ماچ و موچ وسنت شب جمعه و عادات مالوف پختن و خوردن و ریدن و کردن...!تازه پلق پلق زاییدن و چاق و تپل مپل شدن نه مث کرم خلا و مارمولک شدن! رو هم به این معجون اضافه کنید!به این میگن زن زندگی! یه نفس برو بالا!)
کارای چسی پسی اداره زیاده ... حسش نیست.. ضمنا" بخاطر چهار شنبه و دیشب و امروزتو کششم موندم!!!!!!!!!! فقط آب نباته که سوی خندق بلا روو نه می شه تا رو پا بشم!!!! خب با با ..گربه احساس داره.. گربه احساس داره!!!!(با صدای دوبلر گارفیلد بخونید)
پ.ن۱:بخاطر مزخرفات و مهملات بالا معذرت می خوام قصد منتقل کردن مطالب بالا را از دفتر یادداشتم به وبلاگم نداشتم....این ادبیات چپن در قیچی و یه دوست عین خودم دیوونه (که البته این روزا کاری بجز اوغ زدن نداره!!!آخه حامله است) تنها چیزاییه که از دوران طلایی قبل از بیست سال برام مونده!!!
