تبليغاتX
سفر به ايتاكا

سفر به ايتاكا

اندر احوالات آبغوره گیری:

دیروز عصر مغروق مکاشفاتی بس عبث در درونی ترین ابعاد وجودیمان و اعمال کسخلانه مان بودیم   که خواهر محترم زنگ زدند و با لحنی بس الهی و ملکوتی در باب عذاب و بهشت و جهنم و ارتباط لوکمی نوه دختر خاله مان با چوب بی صدا و دردناک ذات اقدس الهی کس شعر بافی کردند...حالم گرفته شد ....آبغوره گرفتم!!!

من دیروز و دیشب حال خیلی بدی داشتم ....خیلی بد!

دو روز بعد:

اون روزی که حالم بد شد اصلا" یه روز دیگه بود. از صبح همه چی هشل هفت بود و احساسم به هم ریخته.. فک کنم تاثیری که از حرفای آبجی جون گرفتم بیشترش بخاطر نور و دکوپاژ اتاقی بود که توش تمرگیده بودم و سر در جیب مراقبت کرده و با تردید عارفانه ام کلنجار می رفتم (زیر پتو  و روشنایی یک لامپ هالوژن ) لحن ملکوتی اون سنگ هم آب می کرد بعدش هم آقا خدا هی سیگنال فرستاد که مهمترینش اون سیگنال طلایی بود که   خرم کرد و چشام ورقلمبید بیرون و بعدش خایه نوازی تا آخر شب(چیه هان ..؟ هان؟ از حال بد به حال خوب! به من نمیاد؟صدای جیرینگ جیرینگ النگو و  بوی معطر پیاز داغ  و ماچ و موچ وسنت شب جمعه و عادات مالوف پختن و خوردن و  ریدن و کردن...!تازه پلق پلق زاییدن و چاق و تپل مپل شدن نه مث کرم  خلا و مارمولک شدن! رو هم به این معجون اضافه کنید!به این میگن زن زندگی! یه نفس برو بالا!)

کارای چسی پسی اداره  زیاده ... حسش نیست.. ضمنا" بخاطر  چهار شنبه و دیشب و امروزتو کششم موندم!!!!!!!!!! فقط آب نباته که سوی خندق بلا روو نه می شه تا رو پا بشم!!!! خب با با ..گربه احساس داره.. گربه احساس داره!!!!(با صدای دوبلر گارفیلد بخونید)

پ.ن۱:بخاطر مزخرفات و مهملات بالا معذرت می خوام قصد منتقل کردن مطالب بالا را از دفتر یادداشتم به وبلاگم نداشتم....این ادبیات چپن در قیچی و یه دوست عین خودم دیوونه (که البته این روزا کاری بجز اوغ زدن نداره!!!آخه حامله است) تنها چیزاییه که از دوران طلایی قبل از بیست سال برام مونده!!!

 

 

 

 

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:17    | 

تنوع طلبي از خصوصيات اساسي  وذاتي انسانهاست ولي در بعضي شديد تر از بقيه ديده مي شود آدمهايي كه نمي تونند در مسير كمال هدايتش كنند... آدمهايي كه هميشه از زندگي ناراضي اند...محركهاي بيرونيشون مدام نياز به تغيير شكل داره .. ذهنشون بهانه هاي كافي براي نفي شادي ورضايت داره... از فعاليتهاي تكراري بيشتر  از ديگران به ستوه مي آيند و براي فرار از يكنواختي هميشه خودشون رو به چالش مي كشند و ........در نهايت... دايره زندگيشون هيچ وقت بسته نمي شه!!!!!مثل من و تو!

پ.ن:حالم هيچ خوب نيست از لحاظ جسمي سرگيجه هاي آزار دهنده ...... و روحي هم كه بعد از ظهر كمي آبغوره ترشح كردم  و الان هم دارم كس كلك باز مابانه دنبال توجيه تفكرات بيمار گونه مخگاهم مي گردم.........

براي سروش سرايي ۱۱ ماهه ميتلا به لوكمي دعا كنيد!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 3:28    | 

پ.ن:حدس می زنم!!!Newly uploaded tinypic picture

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:40    | 

فكر كنم اگه ننويسم كه چقدر آدم مهمي شدم !!!!رو راست نبودم

خب ، من الان از پست كارشناسي به كارشناس مسؤولي ارتقاء پيدا كردم  و كلي هم عزيز كرده دل رييس رؤ سا شدم كه همش بابت نخبگي و  دانايي و توانايي فوق العادمه!

حالا اين همون چيزيه كه مي خوام؟ راستش خودم هم نمي دونم

كلا " براي من اين شادي نيمه عمرش از يكي دو روز فراتر نمي ره  و باز نارضايتي مزمن مي افته تو اين جونم و هي مثل كك تو پاچه ام مي خزه.......

 تو جلسه اون هفته ذوقمرگ شدم از بسكه احساس توانمندي مي كردم .. رابطه ام با رييس  جونم هم كه خوبه  و كلي از هم راضي هستيم .. البته گاهي اين توانمندي ها جو گيرم مي كنه  وكار مي دم دست خودم..  تو عالم جو گيري كلي كار خودم رو زياد كردم ...

(من:مي دونيد دكتر من با اعتماد به نفس كاذبم احساس مي كنم از عهده تمام اين كارها بر ميام . اصلا" نيازي به سبك كردن كارم نيست!!!!!!

دكتر:البته كه مي تونيد من هم مي دونم  كه از عهده اش بر مياي و بهت اعتماد دارم !!!از اون بابتم نگران نباش من كه تو رو از دست نمي دم!!!!

من:متشكرم!!!

دكتر :اين سر رسيد ها مال كارشناس مسؤو لهاست  شما هم از هر رنگي كه دوست داري بردار!

من: (ذوقمرگ شده ) واي مرسي من سبزشو بر مي دارم )

پس من كي درس بخونم... كي قبول بشم ؟ هان ؟ هان؟

پ.ن۱:امروز در يكي از برنامه هاي تلويزيوني  يكي از  فيلسوفان بنام داشتند مطالبي را در زمينه ظهور امام زمان و  مسآله رجعت بيان مي فرمودند... مجري برنامه و اين آقاي فيلسوف چنان خرافه گويي مي كردند كه نزديك بود گريبان بدرم و بزنم شيشه تلويزيون را خرد كنم بلكه  زمينه براي خريد يكي از اون تلويزيون گنده ها !!!! فراهم بشه(چندوقته تو  نخشم) ولي باز هم مثل هميشه خويشتن داري كردم فقط يك سؤال:مهدي  كه از 6 سالگي پيدايش نيست  و 1200  ساله كه توي جامعه نيست و با كسي معاشرت نكرده   چطور ميتواند در آخر زمان حكومت عدل برقرار كند؟!!!

پ.ن۲:اضطراب یکی از معضلاتی است که بشر با آن روبرو است و از این رو هر چیزی که بتواند پاسخی برای این اضطراب باشد، برای مردم جذاب است. یکی از عوامل اضطراب عدم آگاهی نسبت به اتفاقات در آینده است و اگر روشی به هر اندازه خرافی آرامش فراهم بکند، مردم به طرف آن خواهند رفت.(دكتر احمد جليلي)

پ.ن۳: يادم اومد كه تصميم داشتم از  سفرم به مشهد و زيارت امام رضاي امسالم بنويسم ....  فردا اگر شد توي اداره و اگر نشد يكي از همين روزها! مي نويسم

 

 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:13    | 

اعتراض نامه علیه فیلم 300 را امضا کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(من هم امضاء کردم!!!)

ما برای دفاع از تاریخ و هویت خود چه کرده ایم...برای معرفی و شناساندن فرهنگ غنی و کهن مملکتمان چه تلاشی از خود نشان داده ایم.....

بیایید با نگاهی جدا از تفکرات اسکیزو فرن گونه (دشمنان فرضی!!! که قصد سرنگون کردن اسلام و مسلمین را دارند) و براي فاصله نگرفتن از انصاف، فراموش نکنيم که ماهم گاهي دامن از دست مي دهيم و به جاي دشنام به سياست آمريکا، هرروز با ميليونها گلو، به آمريکاييها ناسزا مي گوييم.

اگر هم سینه ای برای چاک دادن داریم بگذاریم برای دفاع از هویت ملی و آثار ارزشمند تاریخی و باستانی مان ( راستی در اخبار  شنیدم :رییس میراث فرهنگی به آبگیری سد سیوند چراغ سبز نشان داده است) نه برای  جر دادن خشتک فرانک میلر  و زاک سنایدر و کمپانی برادران وارنر و سفارش دهندگان فیلم!!!!!!!!

پ.ن"برویم خودمان را بترکانیم نه گوگل را!!!!!!!!!


 

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 14:23    | 

یک پیشامد خفن خولی در دامنه دشت کویر !!!!!!که به فکر جن هم نمی رسه- و ادامه کارم در سازمان بعد از پایان طرح و  جینگولک بازی دیروز  و تمام احساس بدی که دیشب و امروز داشتم مهمترین اتفاقات سال ۸۶ تا الان بوده اند......................!تا بعد ..!

پ.ن: دیشب به طور کاملا"ناگهانی تصمیم گرفتم خاطراتم را از جایی که به یاد دارم تا هرجا  که توانستم بنویسم از اولین خاطره(تنها تصویر پدر بزرگ) که دختر دو ساله ای بود با یک لباش بافتنی راه دار سفید و قرمزُکه روی پای بابا بزرگش نشسته بود شروع کردم و همزمان آلبوم عکس های کودکی ام را هم ورق می زدم ...دو صفحه ای نوشتم بعد هم تا نفس داشتم گریه کردم (قبلش هم به خاطر شکستن لبه شمعدون کلی داد و بیداد و گریه کردم )ودر حالی که دلم برای دختر کوچولوی چشم سبز که از درخت توت بالا می رفت تنگ شده بود منصرف شدم  دفتر و دستکم را جمع کردم و رفتم خوابیدم تا صبح بتونم از جام بلند بشم و برم پیش جماعت بوبوس چی اداره.....همین!تمام این گریه و زاری ها رو فقط خودم می دونم و بس که بابت کدوم غلطیه که کردم.....!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:50    | 

ديشب مطلب بسيار جالبي از شراگيم خواندم با عنوان مانيفست آخر سال ...

كه سنگ محكي در اختيارمان قرار داده تا بر رفتارها و باورها و عاداتمان بكشيم و ميزان و عيار حماقتشان را بسنجيم كه به من بي دين حقيقتا" چسبيد  ....پاييز گذشته من اين سنگ محك را بر بسياري از باورها و رفتارهايم زدم و نتيجه آن ارتداد بود   كه الان هم مثل مدال آن را بر شانه هايم حمل مي كنم و با افتخار از اين سابقه حرف مي زنم خدايي هم كه الان دارم كلي عاقل و فهميده است  و با قبلي از زمين تا آسمان فرق مي كند...معيار سنجش بسياري از رفتارها و گفتارم هم خرد و انديشه اي  است كه از بخشي از وجود اين خدا تراوش مي شود...

كلا " مكانيسم  اين خدا -ترشحات  و سيستم ورود و خروج و محصولات آن خيلي پيچيده است و نمي توانم خيلي حاليتان بكنم به علاوه براي فهم دقيق آن بايد اندك مايه اي از علم طب داشته باشيد !!!!

در ادامه صحبتهاي اين شراگيم ناقلا كه خيلي هم از نوشته هاش خوشم مياد  بايد عرض كنم بسياري از رفتارها و باورها و پندارهاي احمقانه آدمي ناشي از تعصبي است كه دانسته يا نادانسته  به خرج مي دهيم تا محدوده امن خود را حفظ كنيم

تعصب تنها راه نجات از ترديدهايي است كه حاشيه امن  ومانوس آدمي را مي لرزاند..

. و ممنون از شراگيم بخاطر نوشته دلچسبش...

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1:0    | 

سال تحویل شد... و من  به تحولات سال قبلم  فکر می کردم و تصمیم های بدی که برای امسال در سر دارم و به اینکه آیا می توانم به آنها جامه عمل بپوشانم یا نه؟

 فکرهای جور واجوری از سرم می گذشت ...تحولات و اتفاقات عجیب و غریب سال قبل...رفتارها و اعمال دور از ذهنی که خودم داشتم و چیزهایی که یاد گرفتم و حوادثی که از سر گذراندم (گذشته)

و امسال که اضطراب شیرین لحظه سال تحویل را نداشتم و سرد و کرخت و بی روح سال را تحویل کردم!!!(حال)

به کارهایی که باید انجام می دادم فکر می کردم  از امتحان دستیاری گرفته تاحتی.....!!! همه را یک بار مرور کردم و زمانبندی همیشگی .....!همه باید بدون نقص انجام شود (آینده)

برای آن چه پشت سر گذاشتم نباید متاسف نباشم راستش را  هم بخواهید پشیما ن نیستم گرچه دلم می خواهد که باشم!!!

 و درمیان هجوم سهمگین لغات و عبارات و اطلاعات دنبال چیزی برای فکر کردن می گردم... فقر و فلاکت مردم ..اوضاع نابسامان مملکت...آینده مبهم ونامطمئن خودم...با این حالی که دارم چه اتفاقاتی خواهد افتاد و این سال آبستن چه حوادثی خواهد بود برای من... مملکت و مردم؟

پ.ن :امروز دچار دیسکسیون آئورت شدم!!!!!!!!!!!!!  البته اهل فن اطمینان دادند که این درد خنجری در میان قفسه سینه که بین دو کتف تیر می کشد هیچ ربطی به آئورت ندارد و با معاینه دست و کمرم تشخیص قولنج دادند و با مانورهای خاصی که خواهر زاده و خواهر و پسر خاله ام انجام دادند قولنجم را شکستند!!! (در سه نوع نشسته ُایستاده و خوابیده به شکم)و من حالا خیلی بهترم....دیسکسیون آئورت نبود....

امروزفهمیدم که خیلی هم از مرگ نمی ترسم تنها نگرانی من غزل است

سالي بدون افسردگي..سردرگمي ....همراه با افزايش ميزان رضايت از زندگي و  شدت يقين آرزو دارم...هرچند بعيد به نظر مي رسد

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ جمعه سوم فروردین 1386ساعت 1:27    |