تبليغاتX
سفر به ايتاكا

سفر به ايتاكا

يك وقتي نگاه مي كني به پشت سرت يعني به عبارت درست تر به سالهاي پشت سرت مي بيني چه همه مستند زندگي كرده اي چه همه زندگي ات جاي رخنه ونفوذ براي هيچ نيرو وجريان مخالفي نداشته است چقدر از خودت حتي فرار كرده اي بعد جلوتر مي آيي مي بيني يك سري نيروهاي مخالف دارد به بدنه زندگي ات وارد مي شود ، نيروهايي كه گرچه زمينه و بسترش را تغييرات بيروني و مولفه هاي خارجي فراهم كرده اند اما عمدتا " ناشي از آشفتگي هاو به هم ريختگي هاي دروني خودت است و آن هم حاصل بك گراند آشفته و آن همه سردرگمي و درد تلنبار شده و منگنه شده سالهاي قبل !
نيروهايي كه بدنه زندگي ات را متخلخل كرده است يك جورهايي زندگي بسته بندي شده ات نشت و نفوذ پيدا كرده ،بعضي نيروها و درونياتي كه تا بحال مجال بروز وظهور نيافته بود نشت مي كند ..يك چيزهايي هم از بيرون نفوذ مي كند قاعدتا" !
گاهي لابلاي همين بروز و ظهورها ،همين نشت و نفوذها حتي قصه زندگي ورق مي خورد وفصل جديدي وروزي نو وروزگاري نو پيش رويت باز مي شود و از اساس يك من نو حتي ! يك عينيتي كه با آن ذهنيت قبلي ات سالهاي نوري فاصله دارد!آن وقت مي بيني كه هيچ حكم و بايد از پيش نوشته اي در زندگي وجود ندارد !
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:52    | 

آدم است ديگر! يك وقتهايي  هست در زندگاني اش براي دلتنگ شدن..يك وقتهايي كه  زبان بلژيكيايي!! هم بلد نيست و هي با زبان خارجي!!با  خودش زمزمه مي كند :واي ديستنس ميكس آس سو فار ندا؟(چرا مسافت ما را اين هوا از هم دور مي كند  ندا؟ ) و هي به خودش جواب بدهد كه :ذاتا" آدمهاي دوري هستيم لابد ! يا اينكه اصلا به چه درد مي خورد كه من روتين هاي زندگي ام را در قالب نامه هاي برقي برايت سِند كنم؟

آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه بايد دسته دسته و صد صد !! پرسنل را آموزش بدهد و چپ  وراست پژوهش كند !! بلكن چرخ آموزش و پژوهش اين مملكت بچرخد! و در اين حين و بين مغزش هم بواسطه انقباضات جبري و قلپ قلپ بيرون زدن كيفيت از سر و ته سيستم گوزپيچ بشود  و كلا جهاندن اين خرك لنگ  از روي جوي  بيفتد گردنش !


آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه مختصري عاشق مي شود حتي! منتالي و هارتيلي درگير مي شود!


آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش براي وبلاگ ننوشتن! يك وقتهايي  هست در زندگاني اش كه مي بيند در صفحات تقويم اش همه چيز هست الا خودش! هيهات! گم مي شود در رد پاي ايام!

گلايه ها به كنار !بگويم كه كلاس رقص  را هم به آموزشهاي هنري ام اضافه كرده ام  كه لابلاي اين ايام جلال همتي هم بخواند:ترشي خوبه يا ليته البته ليته ليته!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:40    | 

وجدانيات مغفوله يعني نسيان ..

يعني  به بيل بگي مرغ

به مرغ بگي تخم مرغ!

حکیم لطفعلی/روزگار قریب

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:2    | 

من نه كارشناس ورزشي ام و نه به فوتبال ايران علاقه خاصي دارم چرا كه به جز يك اقليت محدود در فوتبال ايران كسي محترمانه رفتار نمي كند،ارتباطات كلامي زننده است .جريان فوتبال به لطف و همت رسانه هاي ديداري و نوشتاري روز به روز مسموم تر مي شود ، چيزي كه در فوتبال ايران وجود دارد نه رشد فني است و نه رشد فرهنگي ،تنها كذب و حاشيه وشايعه است ! اينها چيزهايي است كه دوست ندارم و نمي پسندم.همين ها كافي است تا مسابقات فوتبال را تماشا نكنم وبالطبع پيگير و دغدغه مند نتايج هم نباشم! ولو اينكه يك تيم اصفهاني به مدد بازي هاي پشت پرده و قوانين نانوشته و سياست بازي و زدو بندهاي نامتعارف مغلوب تيم پرسپوليس شود.
از نظر من فقط يك چيز اهميت دارد و آن اينكه قهرماني حق قطبي بود! تاكيد مي كنم حق قطبي! نه حق پرسپوليس!قهرماني حق كسي بود كه زد وبند خورد اما زد وبند نكرد. دشنام نداد ! حرمت نشكست! سنگ نزد! حاشيه نساخت! به شايعه دامن نزد!جنجال درست نكرد! فقط نفوذ كرد!
قطبي نمونه كميابي از همزيستي مسالمت آميز احساس و عقل و هوش است...مردي جذاب با گويش شيرين!مردي با كلمات و عبارات آشنا اما متفاوت با شفاهيات جامعه!متفاوت از آن جهت كه حاصل انديشيدن متفاوت اوست و آشنا از آن جهت كه اين انديشه و طرز فكر متفاوت را به زبان مادري خود ترجمه مي كند .آدمي كه آنقدر- زاده -اين سرزمين است و آنقدر -پرورش يافته- دنياي ديگر كه با ديدنش پنجه هاي نوستالژي تا نه توي ذهن آدم را مي خاراند!
آقاي قطبي مرسي كلا"!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:27    | 

نتيجه گرفتاري ها ومشغله هاي كاري ، استرس ها و تنش هاي گاه و بيگاه و درگيري هاي لفظي بي مورد با آدمهايي به هيبت فيل و مغز مورچه آن هم براي من ِ مهربان ، من ِخواهر ديني ، من ِمادر ترزا ! ننوشتن بود.
آن هم روزی كه بغل بغل حرف داشتم ، آن هم مني كه نوشتن اش از هر حس و حادثه اي مدام بود و مدام نوشتن برايش عهد و ضرورت و قرار!
خودم هم نمي دانم چرا بعضی از تجارب را قاب سكوت می گیرم ،ايا واقعا" به خاطر گرفتاري و دغدغه هاي روزمره است  يا احساس يك دست و خالص و پوست كنده اي ندارم  كه از آن بنويسم!يا دريافتهاي ضد و نقيضي كه از اين تجربه دارم مجال نوشتن نمی دهد ! و يا لفظ متناسبي براي معنای آن نمی یابم  ! نمي دانم فلسفه اين همه اضطراب در عين آرامش، اين همه ترس در عين امنيت، اين همه گناه در عين لذت چيست ؟! حس هاي متضادي كه مي آيندو مي روند و توي گلو گره مي خورند ومن هي قورتشان مي دهم. نمي دانم ! ننوشته ام و   وقتی ننویسم  همه چيز برايم در هاله اي از ابهام و ناباوري قرار می گیرد ، همه چيز به يك اورا ، به چيزي كه در خواب ديده ام شبیه می شود . باید همیشه بنویسم !حتي اگر لازم شد بي قافيه و بي وزن ...حتي بي موضوع و بي چارچوب و بي فلسفه وبي تاب!
بايد اين پنجره باشد براي برگشتن ، خواندن و فراموش نكردن!كه اگر ننويسم اين روزها هم مي رود پيش همان روزگاري كه گمش كردم!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:13    | 

کوشان عابدیان: « من ارزو می کنم عسکری یک زن خیلی بی‌ریخت پیدا کنه و با او ازدواج کنه و ۴ روز بعدش زنش حامله بشه و بترکه »
نقل از كتاب نامه هاي بچه هاي ايراني به خدا

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:12    | 

 خیلی وقتها بوده که با خودم گفته ام بي خيال ديالكتيك عقل وعشق بشوم...به خوب و بد بروز احساس فكر نكنم.. بگذارم اين اتفاق هرچه كه هست- خوب يا بد- خودش جايش را دردلم باز كند ...  خیلی وقتها با خودم قرار گذاشته بودم از اصيل ترين و ناب ترين احساسات دروني بگير تا زشت ترين اميال وجودم را بي واسطه و بي هيچ كم و كسري به پاي تو بريزم كه وجودم بالغ شود چرا كه من وجود بالغ را آميخته اي از همين احساسات وتجارب وبرخوردهايي مي دانم كه به مرور در ذهن وروح آدمي حك مي شود..چون مي خواستم ذهنم با همه ناممكنها تلاقي كند ، مي خواستم چشمم فراسوي ممكن ها و مشاهدات روز مره را هم ببيند، مي خواستم خويشتن خويش را ببينم ..خويشتني كه روزگار مجال باز نمايي اش نداده بود!اما انگار بيشتر به مادياني شبيه بوده ام كه براي هر نره خري شيهه مي كشد ؟!!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:8    | 

براي سالهاي سال همه زندگي من ديوار بود! ديوارهاي بلند، ديوارهاي سخت ومحكم و ترديد ناپذير! همه زندگي من ماندن بود همه زندگي من بودن بود ..همه زندگي من سقف بود! همه زندگي من دنيايي مقبول، مشروع اما بي هنر و بي معجزه بود ..آنقدر بي معجزه كه گاهي گلها هم عطرشان را از من دريغ مي كردند.. دنياي بي انتظار !

همه زندگي من قفس بود با ميله هاي آهنين كه پايه هايش در سنت هاي هزار ساله محكم شده بود.

حالا اين ديوارها لرزيده ..نمي دانم ! شايد هم يكي دو پنجره بود كه باعث شد نگاهم بيفتد به دنياي پر آشوب و دشتهاي ناشناخته خود آگاهي و وادي هاي دور شورمندي و و اعماق جنگلهاي تاريك وجود، همين ها باعث شد كه آن سقف ها با تمام هيبت و عظمتش كوتاه به نظر بيايدو دلگير كننده !و من هماني بشوم كه زير آن سقف پاي بر سر عقل بكوبم و به هواي آن افق هاي دورتر به تعجيل و يكجا و بي هيچ حساب و كتابي آن همه ديوار و سقف وبودن و ماندن را بكنم پنجره و آسمان و شدن ورفتن!
همين ها باعث شد كه بخواهم بذر انگاره ها و خيالبافي هايم را در دنياي واقعي بكارم و حاصل آفرينش هاي خلاقانه ذهنم را واقعي و عيني و ملموس تجربه كنم!
از قوانين دست وپاگير تا هزار توي روان خودم ، همه و همه را درنوردم و بروم تا برسم به جهان ديگري كه ممكن است !

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:33    | 

اينك كه فصل بهار رسيده است وهمه چيز و همه جا نشاط انگيز و طربناك شده و به هر سو بنگري شبدر و چمن وسبزه و علفهاي وسوسه گر آب از دهان سرازير مي سازد وزنگ غم از دل مي زدايد واز خر سپيد موي بگير تا كره خرهاي ملوس و خرهاي جوان و نيرومند و نره خران و ماده خران ،همه و همه را به رقص و طرب و عر عرهاي مستانه و جفتك هاي خرانه وا مي دارد انشاي خود را در مورد خر آغاز مي كنم .خر يا الاغ يادراز گوش حيواني است اهلي از دسته چارپايان كه به منظور باركشي از آن استفاده مي شود و در فرهنگ عاميانه نيز مظهر حماقت است ، اما به نظر من خر حيوان نجيب و شريفي است .خر حيوان بي آزاري است ، خرها نقش مهمي در سيستم حمل و نقل دارند و هميشه باركش اين و آن بوده اند وخيلي از آدمها را هم به سر منزل مقصود رسانده اند.پايه هاي تمدن بشر بر شانه هاي خر بنا شده است ، اما خر در تمام طول تاريخ مورد سوء استفاده قرار گرفته است . خر مسكين بي تميز عموما" تا وقتي كه بار ببرد عزيز است و اكثر مردم اعتقاد دارند خر، خر است چه خر عيسي باشد و صاحب هنر،چه خر ديگري ! و خر عيسي هم علي رغم آن همه هنر مندي و داعيه پيغام بري خران! نه به مكه رفتن ادم مي شودو نه به پالان ترمه!خرها هيچ وقت به عروسي دعوت نمي شوند و اگر هم شما در جشن و عروسي خري را ديديد بدانيد كه حضورش محض آب كشي است نه براي خوشي!خيلي ها مي گويند خر جماعت نه قيمت زعفران  مي داند و نه رقص به سزا و نه طرب به درست! تنها كاري كه از خر بر مي آيد نيكو آب كشيدن و چست هيزم بردن است ... اما من معتقدم هر آدمي هم خر نمي شود .من اعتقاد دارم خر بار بردار بودن بهتراز ادم مردم آزار بودن است وپالان خر باربر به يال شير مردم دَر شرف دارد!
در انتها بايد بگويم سالهاي سال است كه خر مال آدم سوار است و تا بوده چنين بوده و ضمنا خرها بايد سعي كنند از چوب تر نترسند و چه خوب بود اگر خرها ان دو تا شاخ گاو را هم داشتند كه در مواقع ضروري شكم بعضي از ادمها را سفره مي كردند.
با آرزوي رفع ظلم از همه خرهاي زحمت كش و باركش وپاره شدن همه پوزبندها وافسارهاي خران!
اين بود انشاي من در مورد خر!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:51    | 

دور هم جمع مي شويم كه براي عروسي ندا برنامه ريزي كنيم ..ازتهيه انواع اشربه حلال و حرام و حلويات و تدارك آلات لهو و لعب بگير تا پرواز عروس وداماد بر فراز استخر قوهاي زيبا !..تا عروس كشان كه با سانتافه باشد يا كجاوه !كه عروسي بيست و هشتمين روز همين ماه گل آور است و عروس خاتون و ماه داماد 5 روز بعد عازم بروكسل ...مي رقصيم ...مي خنديم....
بماند كه براي من يكي خيلي خوشايند نيست ..براي من يكي عين بطالت است كه وقتي از رفتن ندا خوشحال نيستم كف بزنم و كل بكشم؟ اصلا"چرا بايد به پاي رفتنش پايكوبي كنم؟ كه من از اساس با رفتن مخالفم...
كي بود گفت وطن بستر است اما ريشه نيست و ريشه را در هر خاكي مي توان دواند و شاخ و برگي بر هم زد...چشمهايش براي پنجه هاي من!
آخر توي كدام بقچه اي مي شود صداي اذان موذن زاده و ربناي افطارهاي رمضان را جا داد، بوي سمنو و حليم بادمجان و اش رشته را هم مي شود در چمدان گذاشت؟ تصويركوچه هاي كودكي چه؟ خنكاي پاييز و تب تابستان را هم مي شود بسته بندي كرد..برايشان ويزا گرفت و با خود برد؟نمي دانم مگر اينكه كه به قول آقاي شفيعي كدكني و با صداي خوب فرهاد وطنت را همچون بنفشه ها ببري با خودبه هر كجا كه بخواهي... ادا در مي آورم؟! زِر مي زنم...چِرت مي گويم..چُس ام؟ همينم كه هستم..به كسي ربطي ندارد!
بگذريم ..بين آن همه تلاش بي ثمر براي فراموش كردن آنچه فراموش نشدني است مامان آخر مهر سكوت را مي شكند گريه مي افتد و بعد بغض قي شده در گلوي همه باز مي شود.. مامان برايمان اشك مي ريزد و رنج و حرمان هر رفتني را بازگو مي كند ... اشك مي ريزد تا بگويد خسيس بوده است .. بگويد با علم به اينكه تفكرش غلط است اما هيچ وقت دوست نداشته ،داشتن بچه هايش را با كسي تقسيم كند .بگويد دوست ندارد مغز بادام هايش هم خيلي دورتراز اينجا دنبال سرنوشتشان بروند..ما هم اشك مي ريزيم خودمان را مي سپريم به دست قصه زندگي به روايت مادرم .. و بغل بغل حسرت بيرون مي كشيم از نه توي ذهنمان !
نتيجه اين همه براي من يكي مي شود يك هوا نوستالژي ! كرور كرور خاطره و صدا و بو وتصوير كه بشوند امواج رژه رونده مزاحم براي جيروس هاي مغزي ام!مي شود يك دو سه روز آه بر كشيدن به ياد ايام قديم و فحاشي كردن به زمين و زمان!
اين نيز بگذرد...
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:33    | 

مادرم ..عزیزم ...مهربون! آتوسای گل ! تو نمی خوای بیای اصفهان و از نزدیک شاهد پیشرفت دخترت باشی...؟! من لزوما باید همه چیز رو اینجا بگم؟!هان؟نمی شه که!
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:58    | 

بازي قاعده لازم دارد..
در بازي بايد ايمني را در نظر گرفت ..
قرار نيست با بازي ما ذائقه كسي تلخ شود..
كه اصلا همه زندگي را بازي مي كنيم ،گاهي براي سرگرمي و گاهي براي سودا گري و سود آوري !گاهي هم بازي هاي عاشقانه!گاهي مي دانيم بازي مي كنيم و گاهي نمي دانيم و نمي شناسيم..
كه اصلا هر آن كه قاعده بازي را شناخت و اصولش را رعايت كرد گرفتار پيامدهاي غير قابل پيش بيني و نا خوشايند بازي نمي شود.
اما يك سوال با شيطنت خاصي در مغزم وول مي زند... و گهگاه انديشيدن به آن هراسانم مي كند..
آيا مي شود براي اين تاروپود گوشت وپوست واستخوان و براي اين ملغمه غريزه و احساس خط كشيد ..مرز تعيين كرد؟تا كجا آري و از كجا نه؟
+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:56    | 

عزيز جان!اينكه دخترك گستاخ درون من و پسرك آتش پاره درون تو با هم همبازي شده اند ،اينكه در دالانهاي پر پيچ وخم درون هم مي دوند،بازي مي كنند ،جست وخيز مي كنند ،كشف مي كنند ...چيز خوبي است !
بي شك نتيجه اين همبازي شدن ها و كنجكاوي ها برايشان خاطرات و تجارب دلنشين و به ياد ماندني ،تصاوير ناب و هنر مندانه وآموزه هاي شگفت انگيز خواهد بود... مطمئنم !چون از سر سادگي ويكرنگي همبازي شده اند نه از سر آلودگي به شائبه انواع زیرکی ها و فرصت طلبی ها و هوسها و ..چه و چه!
اما مي داني عزيز جان ..!من نمي توانم به اينها بسنده كنم.. فقط اين نيست كه تو كجاي طبيعت قرار گرفته اي بلكه خيلي عميق تر،خيلي رشد يافته تر و تكامل يافته تر مي خواهم تمام ان مجموعه پويايي كه تو را ساخته است بشناسم در اين مكاشفه،اين كشف متقابل و اين دلبستگي ها برايم همه وجود تو ..همه حضور تو .. وهمه افكار تو مهم است ...!
تو در طبيعت ..تو در جامعه .. و تو در تفكر!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:55    | 

سلام  چند روز عقب بودم...تمامي خزعبلاتي را كه نوشته بودم برايتان گذاشته ام تا  خوب بخوانيد..  شايد با آنها خنديديد..شايد گريه كرديد...شايد دلتان گرفت ..شايد خلق و خويتان بهتر شد...نمي دانم..بخوانيد!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18    | 

تكرار مزخرف عبارت" سال نو آوري و شكوفايي" و نقب زدن به آن به هر دليل ِ مربوط و نا مربوط و گواه آوردن براي هر خير و شري  به سندیت آن در جلسات ،همايشها،سمينارها و .... حالم را به هم زده است..
لعنت خدا بر آناني كه سالها را با كلمات هويت مي دهند ..
لعنت خدا بر آناني كه -هویت دادن-،-حفظ کردن-، -برانگیختن-، -کنترل کردن- و -وحدت بخشیدن- با ارزش ها را بلد نيستند..
لعنت بر سال نو اوري وشكوفايي يا هر مزخرف ديگري از اين دست ...چه مي دانم ..سال مايه كوبي دام و طيور..سال اقتدار سباع و وحوش و....!بعید نیست که!

+ اوليس كي بار سفر رو بسته؟ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:13    |